حکایت بهشت وموسی


روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سئوال می کند : آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب میرسد : آری ! موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟
خطاب میرسد : او مرد قصابی است در فلان محله ، موسی می پرسد : میتوانم به دیدن او بروم ؟ خطاب میرسد : مانعی ندارد !

فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گید : من مسافری گم کرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب می گوید : مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ، آن گاه با هم به خانه می رویم ، موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آنرا جدا کرد در پارچه ای پیچید و کنار گذاشت . ساعاتی بعد قصاب می گوید : کار من تمام است برویم ، سپس با موسی به خانه قصاب می روند و به محض ورود به خانه ، رو به موسی کرده و می گوید : لحظه ای تامل کن ! موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آنرا باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد . شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خودجلب کرد ، وقتی تور به کف حیاط رسید ، پیرزنی را در میان آن دید با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید ، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به  او داد ، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت : مادرجان دیگر کاری نداری ، و پیرزن می گوید : پسرم ان شاءالله که در بهشت همنشین موسی شوی . سپس قصاب پیرزن را مجدداً در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرارداده و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید : او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم  و از همه جالب تر آن که همیشه این دعا را برای من می خواند که " انشاء الله در بهشت با موسی همنشین شوی! "

چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با موسی !

موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید : من موسی هستم و تویقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد !

تمام نا تمام من ! با تو تمام می شود!

کانفیلد فیشر می گوید : " مادر ، فردی نیست که به او تکیه کنیم ، بلکه کسی است که ما را از تکیه کردن به دیگران بی نیاز می سازد

این کلام زنی ابله است...

نامم؟رها کن!چه تفاوتی دارد؟

رانیه ... زینب

یا ها نا..یا هیفا..

سخیف ترین چیزی که ما با خود داریم

همین نامهاست

بیم ان دارم که بگویم چه چیزهایی با من است

بیم دارم ...کاش می توانستم

اسمان را بسوزانم  زیرا مشرق زمین شما

نامه های ابی و رویاها را

از گنجینه های زنان مصادره می کند

وعواطف زنان را ممنوع می سازد

مشرق زمین شما چون با زنان سخن می گوید

کارد و ساطوررا بر می گیرد

و بهارها و خواهش ها

وگیسوان بافته سیاه را

ذبح می کند..

مشرق زمین شما تاج والایش را از جمجمه های زنان می سازد

مشرق زمین شما با مردان چونان پیامبران بیعت می کند

و زنان را در خاک پنهان می سازد

از نوشته هایم در هم مشو

اگر شیشه ی عطر دانم راشکستم

که سالها در بسته بود

اگر قفل سر بین   را از دلم بر گرفتم

اگر بر مرگم عصیان کردم

و بر گورم و بر ریشه ام

و بر قربانگاه بزرگ ...

در  هم  مشو اگر که ادراک خویش را دریافتم .

زیرا مرد مشرقی با شعر و شعور زن کاری ندارد

مرد مشرقی زن را تنها در بستر ادراک می کند .

مرا ببخش اگر که به مملکت مردان دست یازیدم

زیرا که ادبیات بزرگ ..طبعا.. ادبیات مردان است

و عشق همواره سهم مردان بوده است

و شهوت مخدریست که همواره به مردان فروخته می شود

در سرزمین من ازادی زنان خرافه ای بیش نیست

در سرزمین من بجز ازادی مردان

ازادی وجود ندارد..

مرد مشرقی

پروا مکن  هرچه می خواهی در باره من بگو

که سطحی  هستم  و کودک و دیوانه و ابله

اما من پروایی ندارم زیرا هر زنی که از غم هایش بنویسد

در منطق مردان ابله خوانده می شود

مگر در اغاز

نگفتم من زنی  ابله هستم

شباهت :

 

 بودن و نداشتنش  ـــــــــــــــــــ و نبودن و نداشتنش ، بی برو برگرد هر دو یکیه . اختلافی باهم ندارن .

 

پ . ن :

شما بگین نه ، ــــــــــــــــــــــ باز حرف من همینه . یکیه...

گاهی سخت می شود چیزی را درک کرد !!

 

بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم ها ...

این طرف اینها دارند میروند ... آنطرف آنها دارند میروند ، برعکس  اینها ...

هی می روند و می روند...

 

پ . ن :


باید باشی تا بودن خیلی ها را باور کنی

اگر نباشی نیستند.

پس باید باشی تا ...

 

_____ زمان : ________

می گویند: زمان استاد فراموشیست. _________ اما گاهی استادی می شود برای خودش ، _________ نه آن استادی که ملزم کند به فراموشی و فراموش کردنت ، __________ استادی می شود که نمی گذارد فراموش کنی ، __________ تا به یادت بیاورد که _________ هستند بهانه هایی که می توانند شیرین باشند .

پ . ن :

گاهی ، مزه های بعضی کارها ، ________ چیزها ، ________ اشتباهات و در کل اتفاقات تلخ ________ بعد از گذشت زمانی ، ـــــــــــــــــــــــ عجیب شیرین میشه !

 

داستان حوا و ابلیس و خنّاس

 يكي از جالب ترين داستان هاي الهي نامه عطار در حكايت مادري و عشق مادران به كودكان، داستان حوا و فرزند شيطان، خنّاس است كه عطار آن را از قول حكيم ترمذي نقل مي‏كند و در تذكرة‏الاولياء عطار نيز آمده است.

 اين داستان برائت ساحت زن از اتهام فريبكاري و حيله‏گري است. در تصوف، مرد سمبل خرد و زن مظهر نفس است و موجبات گمراهي مرد خرد را فراهم مي‏آورد. اما در اين داستان مي‏بينيم كه اگر حـوا دعـوت ابليس را مي‏پـذيـرد، به سبب حيله گري وي نيست، بلكه از عشق او به كودكان و اطفال است حتي اگر ابليس باشد:
روزي ابليس بچه خود، خناس را پيش حوا آورد و گفت كه مرا مهمي پيش آمده است، بچه را نگهدار تا باز پس آيم. حوا قبول مي‏كند و چون ابليس مي‏رود، آدم مي‏آيد و از حوا درباره كودك مي‏پرسد. حوا مي‏گويد كه ابليس فرزندش را به من سپرده است. آدم، حوا را ملامت مي‏كند كه چرا قبول كردي و خشمگين مي شود و بچه را مي‏كشد و پاره پاره مي كند و هر پاره را به شاخي مي‏آويزد، ابليس مي‏آيد و فرزند را از حوا طلب مي‏كند. حوا ماجرا بازمي‏گويد و ابليس فرزند را آواز مي‏دهد و هر پاره خناس از شاخ درختي به پاره‏اي ديگر مي‏رسد و او زنده مي شود. روز ديگر ابليس دوباره نزد حوا مي‏آيد و از او درخواست مي‏كند تا فرزند وي را نگه دارد.
حوا قبول نمي‏كند ولي با اصرار شيطان، خناس را مي‏پذيرد. آدم دوباره مي‏آيد و از ماجرا با خبر مي‏شود، پس طفل را مي‏سوزاند تا شيطان نتواند خاكستر وي را جمع كند، اما اين بار نيز شيطان با آواز دادن كودك را زنده مي‏كند و با خود مي‏برد. اين ماجرا چند نوبت تكرار مي‏شود تا اينكه بار آخر، آدم، خناس را مي‏كشد و مي‏پزد و بخشي را خود مي‏خورد و بخشي را به حوا مي‏دهد، تا بدين ترتيب زنده شدن دوباره وي براي شيطان ميسر نشود. شيطان كه باز مي‏آيد، با خبر مي‏شود آنچه كه در پي آن بود انجام شده است چرا كه: «خناس الذي يوسوس في صدور الناس» و حال خناس جزئي از وجود آدم و حوا بود. درست است كه حيله شيطان و فريب حوا موجب گمراهي آدم هم مي‏شود، اما وقتي از سوي ديگر به قضيه بنگريم درمي‏يابيم كه حوا به عنوان يك زن و مادر كه وجودي سرا پا عطوفت است دربرابر آدم كه مظهر خشم و قهر است، قرار مي‏گيرد و همين استعداد و قابليت مادري وي موجب مي شود كه فرزند ابليس را هم بپذيرد و ابليس از همين عشق و محبت سوء استفاده مي‏كند.

شبدیز :

 

نام اسب خسرو پرویز شبدیز بود.
گویند خسرو پرویز چنان این اسب را دوست داشت که سوگند یاد کرده بود،هر کس خبر هلاکتش را بیاورد،او را بقتل خواهد رسانید .
روزی که شبدیز مرد،میرآخور هراسان شد و به باربد رامشگر پادشاه پناه برد.
باربد در ضمن آوازی واقعه ی اسب را با ایهام و تلویح گوشزد خسرو کرد
شاه فریاد برآورد که:"ای بدبخت مگر شبدیز مرده است" خواننده در پاسخ گفت،"شاه خود چنین فرماید" خسرو گفت:" بسیار خوب هم خود را نجات دادی هم دیگری را."

به نقل از کتاب ایران در زمان ساسانیان تالیف آرتور کریستنسن

حکایت :


بهلول سكه طلا را دردستش گرفته بود وبا آن بازي مي كرد. در این فكر كه آن را به

چند نفر از فقرا بدهد و خودش را از شر آن خلاص كند.

سخت در فكر بود، ناگهان جواني را ديد كه به او خيره شده وبه سكه نگاه مي كند. بهلول سكه را در

دستش مخفي كرد و گفت: چه شده، مگر سكه نديدي؟

مرد جوان چيزي نگفت و با خودش گفت:او كه ديوانه است، نمي داند سكه طلا چيست. بهلول وقتي

سكوت او را ديد مشكوك شد. راه افتاد كه برود. جوان گفت: صبر كن بهلول، با تو كار كار دارم.

بهلول ايستاد وگفت: با من داري يا با سكه ام؟

جوان از حرف او كمي جا خورد ولبخند زد و گفت: مي خواهم با تو معامله اي كنم كه بسيار سود كني.

 بهلول گفت : چه معامله اي؟

جوان ده سكه از جيبش بيرون آورد و در مقابل بهلول قرار داد وگفت: اگر سكه ات را به من بدهي، من هم در عوض اين ده سكه را به تو مي دهم.

بهلول در همان نگاه اول فهميد كه سكه هاي جوان از مس است. فهميد كه او ميخواهد سرش كلاه

بگذارد. فوري نقشه اي كشيد و گفت: به يك شرط قبول مي كنم .

جوان با خوشحالي گفت: چه شرطي؟ بهلول گفت: اگر سه مرتبه عَرعَر كني.

جوان خنديد وگفت: اين كه كاري ندارد، باشد قبول مي كنم.

ناگهان با صداي بلند شروع به عَرعَركرد.

بهلول راه افتاد و رفت. جوان بدنبالش دويد وگفت:كجا مي روي ؟ مگر نمي خواهي سكه ات را با من

عوض كني؟

بهلول ايستاد در چشمهاي جوان نگاه كرد و گفت: نه الاغ جان، مي خواهي مرا فريب دهي.

جوان گفت: اما خودت شرط گذاشتي. بهلول با صداي بلند خنديد وگفت: تو با اين خريّت فهميدي كه

سكه اي كه در دست من است از طلاست. مي خواهي من نفهمم كه سكه هاي تو مسی است 

بهارتان جاودانه باد :

 

تازه ییلدا تازه دوستلار کوپ بولسین

تازانگ یاندان آیریلماسین کونه لر

ییل چالشیشی یالی دوست چالشیپ یورسک

ارته سی گون دوس تاپمامیز قینالار......



(کریم قربان نپس)

سانسور شده ست :

گاهی که زندگیت را به حال خودش رها کنی ، چقدر پایه هایش سست می شود ،________ بدتر از آن اینکه چقدر کسل کننده می شود ________ مثل همان وقتی که دستت را گذاشتی زیر چونه ات و رخ به رخ تلویزیون نشستی و ________ داری یک فیلمی تماشا میکنی ________ همان وقتی که سر و ته ماجرای فیلم را نمیتوانی به هم وصل کنی . ________ بعد با خودت می گویی : اصل ماجرای این فیلم چی بود ؟!

 

پ . ن :

_________ گاهی که در میان دست نوشته های مکتوبت سانسور کنی بد نیست ________

 

  

__________________________

 

ریز نوشت با تاخیر :

از وقتی بحث تغییر کتب درسی به دو بخش دخترانه و پسرانه شده __________ تو این فکرم که اگه قرار باشه داستان ریزش کوه و قطار در حال حرکت و ... رو دوباره بازنویسی کنن و ــــــــــــــــــــــــ دخترانه ش کنن هیچی بهتر از این نیست که : یک دخترکی رو قهرمان اصلی داستان کنند و _________ این دخترک چادری که دور کمرش بسته رو باز کنه _________ آتیشش بزنه و بعد هم با تمام قدرتش بالای سرش بچرخونه . _________ خیلی جالب میشه_________ ! __________ کاش از اینجور داستان هم توی کتاب دخترها باشه . ________ معرکه ست اگه اینطور بشه .

 

________ عرضه ! ( به ضم ع بخوانیدش )

 

با دوستم بیرون رفته بودم  _________ توی خیابون دو نفر از همکلاسیها رو دیدیم _________ سلام و علیک و تحویل دادن یک سری خبرها از این و اون .

گفتم : شنیدی فلانی نامزد کرده ؟ _________ با داداش دوستش _________

گفت : چه خوب ، مبارکش باشه .

دوستم : وای مردم چقدر باعرضه و زرنگن!  _________ دوستشو واسه داداشش جور کرده .

من : بله ، _________  نمونه ی بی عرضه ها خودتی که نتونستی همچین کاری کنی ! _________ بروز ندادم ، توی دلم گفتم و خندیدم ________ دوستام هم خندیدن ، _________ غافل از اینکه خنده ی من کجا و خنده ی دوستام کجا!

 

 

پ . ن :

__________ هرگونه سوء نیت به عهده ی خودتان __________ شوخی های دوستانه ای بیش نیست .

_________ بعضی وقتها خوشی های ما خلاصه میشود در حرفهایی ، خنده هایی و راه رفتهایی .

حالا به خاطر این نوشته _________ لبخند کج نزن !

 

ریزنوشت :

سعی میکنم کمی بیشتر بنویسم _________ وقتش را هم دارم ، ولی یک جورهایی چشمه ی ذوقمان خشکیده انگار !ـــــــــــــــــــــــ ( زیاد هم به خودمان زور کنیم ،نتیجه ی معکوس دارد کلا) _________ اصلش هم همین هست _________ یک کار شرافتمندانه ست _________ همین نوشتن را می گویم _________ حالا چه نقل قول باشد چه هر چیز دیگری .

________ یادم باشد :_________

یادم باشد که  ـــــــــــــــــــــ خیلی ها دوست دارند که کمی بیشتر زیر حباب باشند ._________ این روزها خواندن حرفهای یک نفر مثل من فقط اسکرول کردن و یا حداکثرش نوشتن : جالب بود ، ممنونم . _________  است . _________

 یادم باشد که فقط من و تو نوعی ________ برای اینکه دیوانه نشویم نباید بدانیم . _________ برای اینکه دق نکنیم ، نباید بشنویم . ________ باید روزهای خودمان را سفت و سخت بچسبیم و ________ چشممان را روی پستی ها ببندیم . ________ بله ، اینگونه بهترست . ________ پس یادم باشد.

یادم باشد که احترام ، سکوت ،لبخند و _________ در کل فراهم کردن شرایطی برای بعضی ها _________ نتیجه ی معکوس میدهد. _________ حس می کنند که بهت تسلط دارند اینگونه . _________ بله خُب ، در دیزی بازست و ...

یادم باشد که  اینجا را گوشه ای خلوت از _________ خروار خروار حروف و اعداد بیشمار فرض کردم ________ که ریخته اند و گاهی با تمام مجازی بودنش ________ دلتنگش می شوم . _________ دوست دارم ادای کسی را در نیاورم ،  _________  خودم باشم با مجموعه ای از دلمشغولی ها و حرفهایم .

یادم باشد که که گاهی اوقات _________ مثل بچه ای رفتار می کنیم که _________ خود را خراب کرده . __________ دیده اید حتما .

 

ریزنوشت :

 یادم باشد که آدمم ______ مجموعه ای از خوبی ها و بدی ها.

دنیا برای خوش آمدن تو نیست :

 

شیوانا در مجلسی نشسته بود. شخصی از در وارد شد با وجود تمیزی و پاکیزگی و خوشرویی چهره زیبا و دلپسندی نداشت. کسی که کنار شیوانا نشسته بود با صدایی که تقریبا همه می توانستند بشنوند گفت: من از قیافه این آدم اصلا خوشم نمی آید! نمی دانم خداوند عالم چرا به این قیافه های ناخوش اجازه دنیا آمدن می دهد. من اگر قدرت داشتم نسل این قبیل موجودات را ازروی زمین پاک می کردم.

 با این جمله همه نگاه ها به سمت شخص تازه وارد برگشت.

 او مدتی با شرمندگی به جمع خیره شد و بعد بی اختیار از جا بلند شد تا مجلس را ترک کند.

شیوانا هم بلافاصله برخاست تا همراه او مجلس را ترک کند. جمعیت ناگهان به خود آمدند و از شیوانا دلیل ترک نابهنگام مجلس را پرسیدند. شیوانا با ناراحتی به سمت مرد بد زبان برگشت و گفت: دنیا برای خوش آمدن من وتو خلق نشده که بعضی مواقع به خودمان حق دهیم دیگران را از حضور در آن محروم کنیم. صاحب این دنیا کس دیگری است و من وتو فقط مدت اندکی تماشاچی و فقط تماشاچی آن هستیم.

 اگر دوست نداری قیافه بعضی آدم ها را ببینی می توانی بلافاصله از جا بر خیزی و به جای دیگری بروی! یعنی همان کاری که من الان دارم انجام می دهم!

 شیوانا این را گفت و به همراه مرد بد قیافه مجلس را ترک کرد!

_______ هوس کردم _________!

 

امروز توی خیابون دهنم آب افتاد و هوس کردم از انار خوردن گدایی که تو پیاده رو بساطشو پهن کرده  بود و ...

 

پ . ن :

گاهی وقتا وسوسه میشم که یه کارایی بکنم . منظورم بالایی نیست !

___________ این روزها ___________

 

___________ مدتی میشه که شاغل شدم __________ توی یه دفتر بیمه !

__________ قبلا که همیشه خونه بودم و ___________ چیزی که زیاد داشتم وقت بود __________ کتاب ، مجله ، روزنامه و هر چی گیرم میومد ، میخوندم _________ کلی وقت میزاشتم واسه حل کردن جدول ! ___________ خیلی وقتا کارم اینترنت و وبگردی بود که تا نصفه های شب پای سیستم بودم و یک سری کارهای دیگه !_________ از لحاظ خواب هم کم نمیزاشتم به هیچ عنوان !

خلاصه که روزمرگی های من اینطوری بود.

الان با این دو شیفت رفتن سر کار __________ وقت کم میارم .

با خودم میگم : یادش بخیر !

همکارمو پدرم نشستن دارن حرف میزنن ، پدرم میگه : 100هزار تومن واسش خوبه ! __________ همکارم میگه : گزل ، 30 _ 40 هزار تومن حقوق واست بسه ؟! __________ پدرت میاره و میبره _________ پولی بابت تاکسی که نمیدی.ـــــــــــــــــــــــ زیاده دیگه !

 

امروز منتظر تاکسی بودم __________ چند تا راننده با کمی فاصله مشغول حرف زدن بودن ___________ یکی از اونا که مسن تر از بقیه بود __________ برگشت بهم گفت : دستت درد نکنه ، کار بیمه م راه افتاد ! __________ چه زود هم شناخته .

 

________________________

 

_________ فوق لیسانس هم قبول شدم .__________

 

نمی دانین بدانین !

می دانین چیست ؟!  __________  برای اتفاقی کوچک ، __________ یک روز کامل را جشن می گیرم .

 

 

پ . ن :

آمیزادیم و همیشه در حال تغییر ! ـــــــــــــــــــــــ اگر نباشد ، کسل کننده می شود !

 

همین دیگر !

" تاگور "

 

حقیقت

گوئیا با آخرین سخنش می آید

و آن آخرین سخن

سخن دیگری می آفریند.

 

______ لبخند _______ نیشخند _______ تلخند و ...

 

ساقی بیار جامی وز خلوتم برون کش/تا در به در بگردم قلاش و لاابالی

 اخبار : هندی ها سالانه نیم میلیون دختر می کشند (  منظورش سقط جنین و ... )

مادرم : خب یکی از دخترا رو به ما بدن

پدرم : من توی همین یک دونه ش هم موندم

من : پدر ،  این توهین بودها !!!

پدرم : ببخش اگه توهین بود؟!

من : حالا که قصدت توهین نبود ، این پول توجیبی من رو رد کن بیار که قحطی زده شدم !

من : در ضمن باید افتخار کنی که من رو داری !

پدر : آره ، ما قدر تو رو نمی دونیم .

 

___________________________


4 روز قبل ، دوستم بچه دار شده ، دختره. چند روز قبلش که زنگ زد بهم ، بهش میگم : من یه اسم واسش پیشنهاد بدم ؟!

 به مناسبت ماه رمضان اسمشو بزارین : ارازگل .

بابا اسم قشنگتر پیدا نکردی ؟

خوبه دیگه ، چشه مگه ؟!!!

 

__________________________

 

نمی توان غم دل را به خنده بیرون کرد

ز خنده رویی گل, تلخی از گلاب نرفت

صائب*

 

پ . ن :

 این روزها ، تنها چیزی که ندارم  صبوری ست . بلد نیستم !

 زندگی ست و تجربه های تلخ زیاد دارد ! بعضی هایشان بدجور تلخند ...

 

 

پ . ن مهم :

گله ست دیگر ، روزنوشته و ممکنه فردا پس فردا گله ای نباشه .رو به راه میشوم!

همین !

 

ديدگانمان هنــــــــر عيب ديدن دارد

می دانین چیست ؟! _________  با اینکه همیشه می گوییم _________ خداوند ستارالعیوب است __________ اما خودمان که می دانیم و می بینیم و _________ به خودمان ایمان می آوریم که _________ گهگاهی چه موجودات چندش آوری می شویم ! __________ خودمان که هیچ ، _________ دیگران هم می دانند که چه می شویم __________ می شویم : بی احساس ، _________ سرد ، _________ لجباز ، _________ مردم آزار و چندین و چندین عیوب دیگر ! _________ اما نمی دانند چرا ؟! __________ که چرا ساکت می شویم ؟ _________ که چرا مجبوریم سرد سرد باشیم _________ که چرا مجبوریم چشمانمان را ببندیم و _________ بشویم یک آدم بی احساس که _________ قصد اذیت کردن دارد ! _________ خداوند هر چقدر هم که ستارالعیوب باشد _________ خیلی وقتها ، _________ آدمهای پیرامونمان عیوبمان را گوشزد می کنند و پرده ها را می کشند کنار ! _________ و خیلی وقتها هم _________ خودمان پرده ها را می کشیم تا پوشیده نماند !

ما که ستارالعیوب نیستیم _________ مگر نه ؟! __________ بالاخره  زمانی ، مکانی و ... برملا می شویم .

نیازی هم به فلسفه بافی های پیچیده و مشکل نیست _________ همه ی ما می دانیم و می بینیم  __________ تجربه هم کردیم _________ تلخ است ، بدجور هم تلخ !

 

پ . ن :

تلخم __________ تلخم _________ تلخم ...

 _________ نپرسید ! _________

 این محیط مجازی  ________ خیلی وقتها ، جای امنی نیست ________ سرشار از لطمه ست _________  سرشار از درد _________ سرشار از استرس و ...  ــــــــــــــــــــــــ با این حال اینجا برای من ــــــــــــــــــــ جایی ست که می توانم به راحتی بنویسم ...

 

_________ دعوت شدیم به بازی باید ها و نبایدها __________

___________4 باید : __________

* موقع رانندگی باید زودتر می پیچیدم به سمت چپ _________ که کمی دیر پیچیدم و زدم به یک ماشین و _________ ماشین طرف مقابل کمی خسارت دید _________ ( باید گواهینامه هم داشته باشم که ندارم )

* باید به حرف عمویم گوش میدادم که خیلی وقت پیش ها ، _________ با دخترهایش به کلاس زبان می رفتم .

* زودتر از اینها باید با یک سری از آدمها به سلام و علیک گاهانه بسنده می کردم .

* زمان گردگیری باید بیشتر مواظب می بودم __________ تا چند دانه از ظروف چینی مادرم ( آن هم از نوع عتیقه ی چندین دهه ای ) را نشکنم _________ دو دانه اش سالم ماند که شده است آیینه ی دق.

 

___________ 4 نباید : __________

* نباید روز ابری با کفش پاشنه دار میرفتم بیرون __________ احتمال باران باریدن و سُر خوردن من صد درصد بود !

* نباید دروغ می گفتم ، _________ آدمهایی  با اصرار زیاد خواستند که پشت تلفن چیزهایی را بلغور کنم _________ بعد از گذاشتن گوشی و تعریفش به آن آدمها ، _________ همزمان پیامک میدادم به یکی ، __________  که اشتباها کلماتی از همان مکالمه را برای آن شخص فرستادم.

* سر ظهر که همه در خواب نیمروزی بودند ___________ نباید از پنجره به بیرون نگاه می کردم !!! __________ تا چشمم به جمال دو عدد برادرزاده ی همسایه مان ( پرونده شان سیاه بود قبلا ) که __________ یکی مراقب اطراف بود تا کسی نیاید و لو نروند _________ اون یکی هم سریع چیزی را از عمویشان بدزدند و بروند __________ و شاد از اینکه کسی ما را ندید __________ غافل از اینکه من  دزدکی پرده را کمی کنار کشیده و شاهد بودم  __________ تا الآن هم نمی دانند من دیده ام .

* نباید به فک و فامیل و دوست و آشنا می گفتم وبلاگ دارم _________ بعضی وقتها توی جمع ازم می پرسند اون نوشته چی بود ؟! __________ منظورت کی بود ؟! _________ حالا به بعضی ها میگویم وبلاگ ندارم ، حذف کردم ! _________ باز هم نباید دروغ می گفتم.

 

پ . ن :

__________ دعوتی بود از طرف اغلن عزیز __________ ممنونم . _________ دلم این روزها یک دعوت وبلاگی میخواست .

__________ بایدها و نبایدهایم حول خاطراتی بود __________ خودم را ملزم کردم که اینجا نباید به یک سری چیزها مجال گفتن بدهم .

__________ میخواهم چند نفری را دعوت کنم __________ پشت گوشتان هم نندازید لطفا. ( _ ) ، ( _ ) ،( _ ) و( _ )

___________ حلاوتش مانده ست هنوز هم !

می دانین چیست؟! ___________ یک خواب محشر و معرکه هم با خودش کلی خوشی می آورد __________ اینکه گهگاهی می گوییم : شتر در خواب بیند پنبه دانه ، گهی لپ لپ خورد ، گه دانه دانه __________ درست مصداق و نمونه ی بارز دخترکی ست که __________ یک چیز را دوست می دارد __________ خیلی هم دوست می دارد __________ بعد هم آن یک عدد چیز را می داند که به دست نمی اورد __________ یعنی اینکه یکجورهایی غیرعادی ست برای اطرافیان و این دنیای مثلا واقعی ،__________ و خیلی خیلی خوب و دلکش در خواب آن چیز را می یابد ! __________ راستش را بخوهید حلاوت خواب را تا مدتها با خود داشتم _________ و تا الآن ... __________ کلا لذتش را با تمام وجود حس می کردم _________ با خودم می گویم : معرکه ست _________ حرف نداره _________ دنیای واقعی که ندیدیم ، _________ لابه لای خوابم رویت کردم.

_______________________

پ . ن :

بدیه این دوستی های مجازی می دانین چیست ؟ ! ___________ اگر ننویسین ، به زودی فراموش می شوین . ___________ قبل از فراموش شدن بنویسین لطفا .

حرفی و حدیثی :

آسمان بوی اجابت می دهد

بس که قندیل دعا آویخته است

((کاکایی))

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دعا پر گل شود هر برگ گل بلبل شود        در باغ شب گر بگذري عطر دعا را بشنوي

مهدي سهيلي

 

پ . ن :

گهگاهی احتیاج داریم به حرفی ــــــــــــــــــــــــــ جمله ای و ...!

بعضی وقتها هر حرفی را می زنیم !

مردان در صید عشق ___________ به وسعت نامتنهایی نامردند. __________ گدایی عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشده اند _________ اما همین که مطمئن شدند ، _________ مردانگی را در کمال نامردی به جای می آورند. __________!

پ . ن :

_______________

* جایی خوانده بودمش __________ فکر کنم از دکتر شریعتی بود.

* __________ با اين حال استثنا هم داريم __________ !

* مي دانين ؟! _________ بعضي وقتها بايد تعريف كرد _________ تعریف چیزهایی که آزارت می دهد _________ جاهایی که آزارت می دهد _________ فرقی نمی کند _________ بزرگ باشد یا کوچک ! _________ می گویند : نباید حرف زد __________ نباید رنج ها و دردهایت را بگویی _________ نباید گریه کنی _________ نباید رنجید !!! _________ باید مخفی باشی _________ آن هم پشت حصار زبانت برای گفتن __________ دستت برای نوشتن ! __________ کلا باید حقیقتت را پنهان کنی _________ تا نگویند : ضعیفه ! __________ می شود؟!

* _________ گهگاهی _________ بین چیزی که هستیم و __________ و چیزی که باید باشیم __________ نمی شود حصار کشید ! _________ نمی شود اصلا .__________ بالاخره هم باید آچه هستیم را رو کنیم ! __________ چه بد ، چه خوب !

* __________ می دانین که ! __________ آدمیزادیم و __________ بالاخره مکانی و زمانی __________ حرفهایی می زنیم که __________ از عهده ی درک و تحلیل خودمان هم بیرون هست ! __________

* بعضی وقتها حرفها را دوپهلو می نویسی _________ تا مبادا به کسی بر بخورد __________ تا مبادا بروند سمت منظوری که انتظار نداری _________ . _________ اما گهگاهی هم لازم هست واژگانت را وسعت ببخشی و حرفت را بزنی __________ آن هم صریح و راحت !

 

_______________

پ . ن جدای از متن فوق :

پست زدنم افتاد به امروز {تلاقی زمانی} __________ پس لازم شد تا تبریک بگویم ، __________تولدت مبارک ! _________ خانومم مبارک باشد !

________ هستیم هنوز ! _________

شده خیلی حرف داشته باشید _________ ولی هیچ حرفی نداشته باشید که بگید؟!

پ .ن :

*سرم شلوغه مثلا _________ وقت کم میارم __________ .

* __________ امتحان کامپیوتر دارم __________ مشغولم با کتاب فعلا !

* بعدشم اینکه __________ همچین روزای بدی نیست این روزا ! __________

* __________ در ضمن ، لینک وبلاگهایی که از نفس افتادن __________ رو هم برداشتم از پیوند لینک هام ! __________ روزی روزگاری نفس دوباره ای گرفتین ، __________ بی خبر نزارین .

پ . ن : _________ حرفهام تقريبا تمام شد ، ________ بفرماييد !

می دانین چیست ؟! __________

  می دانین چیست ؟! ________ کلا به خودم شک دارم از مدتهای زیادی قبل ترها !_________ تا میام از گوگل یه جستجوی ساده بکنم ________ خیلی ساده ، مثلا در مورد فرهنگ و رسوم ...خودمون _______ سریع میرسم به بن بست !!! _________ همچین حیرون می مونی که _________ این چیزی نیست که محتواش _________ من نوعی رو از راه به در بکنه و _________ ببره توی جاده خاکی !

________ تا میای یه مقاله ای چیزی برای اطرافیان پیدا کنی __________ می گوید : دسترسی به این ....  _________ تو خود حدیث مفصل بخوان دیگر _________ !

حرص آدم درمی آید وقتی __________این نوشته مقابل  دیدگانت رونمایی می کند ــــــــــــــــــــــــ و عشوه می ریزد برایت ،_________ با خودت می گویی : هی روزگار _________ من آدمیزاد ، _________ چقدر منحرف شده ام از صراط و شرع و ...!

___________________________

بعدشم اینکه _________ به تازگی ________ آدم هیچی نداری شده ای _________ خیلی فقیر شدی _________ شدی مثل اونایی که __________ میخوان به هر قیمتی شده __________ آمار وبلاگشون بره بالا ________ میوفتن به دریوزه گی ________ از همانهایی که راه به راه __________ دعوتت می کنند و _________ می گویند : دوست عزیز به کلبه ی من هم سر بزن _________ خوشحال میشم __________ همچین که این جمله رو می بینم _________ اصلا میلم نمیکشه برم توی لینک _________ و دیدن کنم ! __________ شما دعوت نکنید هم ، من یکی می آیم به کلبه ات _________ خواهی نخواهی من می آیم _________ دعوت نکن دیگر ! _________ انقدر نگو وبلاگت قشنگه ، _________ خوب می نویسی و از این جملات تکراری ! _________ آدمیزاد است دیگر _________ یکهو شاید از آن کلمات هم برایت حواله کند ! __________ بعید نیست اصلا !!!

_________________________

همون قدر که نشون دادند که هستند ،_________ و می فهمند _________ دلم خنک شد _________ !!! مخصوصا توی این گرما بدجور دلم خنک شد _________من و تو اقلیتی بیش نیستیم _________ مشکل ما اینست ________ که درد را می فهمیم _________ اما ...!

من نوعی که اقلیتم ، _________ بین کمی بد ، بد ، بدتر و بدترین _________ هیچ کدامشان را جانبداری نکردم ________ منی که مُهر اقلیت دارم ________ قاطی اکثریت نمی شوم _________ شما اکثریت ها بلغور کنید : سبز سبزم ، ریشه دارم ________ سبز سبزم ، برگ دارم و ... ________ و رنگ سبز را رنگ دو ، سه ماه اخیر کنید و مُد کنید همچنان !

 

بعضی مکانها هستند که ________ انرژی آدم را تخلیه می کنند _________ لطفا به جای ما هم انرژی تان را تخلیه کنید ________

 

________________________

 

پ . ن :

بله دیگر . _________  اینگونه ست ! __________ این درست که : همیشه هم خوب نیست _________  آدم با خودش رک باشد و جسور باشد و __________  وقتی ببیند چیزی درست نیست ، _________  بایستد و بگوید درست نیست _________ و برود.

 _________ گاهی هم باید بماند. _________ گاهی هم باید جسارت به خرج بدهد و بماند و _________ بشوی  یک دختر گستاخ به قولی !((: _________ اینجوریاست دیگه !!!

می دانین چیست ؟! _________ گهگاهی چشمانت را ببندی و _________ دهانت را باز کنی ________ یک مشت حرفها را بزنی ، _________ بد نیست ! _________ یک جورهایی حظ می کنی ! ________ در آخر هم میگی : آخیش !

________ اینگونه سپری می شود ________ :

 

 

__________ در رای گیری هم شرکت کردم ________ مُهرش هم در شناسنامه خورده شد _________می دانین چه کردم ؟!! _________  به جای درج نام کاندیداها _________ یک خط تیره  کشیدم ________ مثل همین خط تیره های نوشته هایم!


بزرگی می گفت : __________ مواظب دغدغه های ذهنی خود باشید __________ که به مسئله تبدیل می شود _________ و اگر معطل کنید به مشکل __________ بعد به معضل و _________ سپس به بحران و __________ سرانجام به فاجعه منتهی می شوند.

 

_________ تا وقتی درس داشتم __________ می گفتم : زودتر این کنکور برسد و __________ راحت شوم ! __________ حالا که راحت شدم ،__________ هر کاری میکنم __________ باز هم وقت اضافه می آورم ! __________ یک جورهایی پدر خواب را در آوردم ((:_________باقی مانده را هم جوری دیگر سر میکنم __________ از بیکاری ، وقت کم می آورم ((: _________ آنقدر که این پستم رو از چند روز قبل آماده کرده ام _________ چندین بار هم در طول روز به اینترنت می آیم _________ تا نوبت پست زدن می رسد _________ می گذارم برای بعد! _________ بعدهایم رسید به الآن !

 

راستی ، _________ روز زن هم مبارک !

ما هم روزگاری داریم !

دست سازمان سنجش درد نکند _________ کاری کرد که کمی ذوق کنیم ________ به خاطر مجاز شدن کارشناسی ارشد _________ البته فقط ذوق کردیم که مجاز شدیم _________ کارمان به قبولی مرحله ی دوم نمی کشد احتمالا _________. کلا امیدوارمان کرد که درس نخوانده هم می شود ارشد مجاز آورد!_________ حیرانم همچنان !

________ یکی از همکلاسی های دانشگاه _________ هر بار من رو میدید با عشوه میگفت : من به مجاز شدنم در کنکور امیدوارم ، حتما مجاز می آورم ، خیلی خوب جواب دادم !!! _________ کلا غیر ممکن بود من رو ببینه و این جمله رو تکرار نکنه ـــــــــــــــــــــ شده بود آینه ی دق((:_________ نتیجه ی خودم رو که گرفتم ، بهش تلفن کردم گفتم مشخصاتتو بده نگاه کنم ________ نگاه کردیم دیدیم ________ هی دل غافل ! _________ این بود اون دوستی که واسم عشوه میومد! ________ همون روز کنکورم که داشتیم می رفتیم گرگان ،کتاب گرفته بود داشت هی می خواند((:ــــــــــــــــــــــ

 

دخترک آمده بود خونه مون مهمونی ________ گل مصنوعی گلخونه رو با گلدان گرفته بود دستش _________ راست می رفت ، چپ می رفت می گفت : من عروس شدم ، من عروس شدم ________ شلوغ کاریش ، بدجور رفت روی اعصابم ! _________ تا از چشم مادرش دور شد _________ کنار کشیدم ، گلدون رو گرفتم از دستش ، _________ گفتم :صداتو در بیاری حسابتو می رسم ، _________ بار آخرت باشه شلوغ میکنیا ! _________ طفل معصوم هنگ کرد ! ـــــــــــــــــــــــ کلا ساکت ساکت شد ((: 

 

 راستی ،_________ لطفا یک سری از نوشته هایم را به خودتان نسبت ندهید _________ مخاطبان من اینجاها نمی آیند __________ اگر هم بیایند ، سر در نمی آورند ! _________ اگر بخواهم مخاطب قرار بدهم ، __________ اسم را درج میکنم _________ تا کار راحتتر شود _________ !

پ . ن :

اینها را گفتم تا _________ آویزه ی گوشها و چشم ها شود _________ که کسی نوشته هایم را به خودش نکشاند._________اینجا چنین ریسکی نمیکنم ــــــــــــــــــــــ مخصوصا که به دنیای واقعی هم بیش از حد ربطش بدهند ! ـــــــــــــــــــــــ در غیر این صورت دیگر باید بگویم این از اعتماد به نفسی کاذبتان ناشی شده ست .

_________ می نویسم تا هم یاد بگیرم _________ هم یادآوری شود _________ و هم اینکه خوانده هایم را فراموش نکنم !_________ همین!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 این روزها کلا به مثال روز جمعه ست _________ همه ش در حال گشتنیم _________ کم مانده ست که دور خودمان هم بگردیم ! _________ همه ش داریم زندگی می کنیم _________ یک جور که چه عرض کنم ، کلهم بیکاریم !!! _________ جایتان خالی !

 پ ن :

از دو روز پیش این پستم را نصفه نوشته بودم _________تا الان که یک عدد پسرخاله ی 7ماهه هم بغلمه _________ ، با یک دست ، مهمون کوچولو رو گرفتم و _________ با دست دیگه دارم تایپ میکنم ._________ همه خوابیدن ،غیر ما دو نفر((: _________ بدجور داره ورجه وورجه میکنه و آلودگی صوتی ایجاد کرده _________ هی به خودش زور میده _________((= __________توی تاریکی دور میزنم توی اتاقو _________ بعد میام کمی می تایپم و ________ چرخه ادامه داره همچنان._________

________ این روزها عالمی ست برای خودش _________

 می دانین ،_________ این روزها به قولی داریم کیف و حال زندگی را می کنیم _________ به دور از دغدغه ی دروس امتحانی و هر چیزی که به کتاب مربوط باشد. __________ زندگی هم بدون کتاب و امتحان برای خودش عالمی دارد!

 

  :پ . ن

_________ یک مدتی چیزی ننویسی __________ به مرور فراموشت می شود ! __________ کلا نمی دانی چه بنویسی ، __________ چطور کلمه ها را کنار هم بچینی و __________ سطرهای بی شمار را یکی پس از دیگری  مقابل چشمهایت قرار بدهی! __________ بعد هم با خواندنشان احساس حظ کردن دست بدهد !

 

راستی ، _________ چقدر خوبه که بعضی از آدمها _________ از وبلاگشون هم بهتر هستن . _________ خاطره ای بود برای خودش . __________ 

_________ ؟ _________

 

_________ گاهی وقتها _________ نه لبخند می زنیم _________ نه شکایت می کنیم _________ فقط اکتفا می کنیم به حرف نزدن و _________ سکوت کردن __________ !

پ . ن : __________ خیلی که دیر نشده ست ؟_________ رفتن و آمدنم !

_________ فعلا _________

_________ چند صباحی را دور می شویم _________!

هر کسی را سر " چیزی " و تمنای کسی است / ... ! ________ " سعدی " ________

_________ خودمان را تکان می دهیم ، __________ قبل از آنکه ... _________ باقی قضایا را ا... اعلم !!!

_______ پ . ن : ________

_________ قبل از آنکه خیلی دیر شود __________ میروم ،

و قبل از آنکه خیلی دیر شود __________ برمی گردم !

_________ ایّام به کام _________ !

 

                                          __________ فعلا __________