بهلول سكه طلا را دردستش گرفته بود وبا آن بازي مي كرد. در این فكر كه آن را به

چند نفر از فقرا بدهد و خودش را از شر آن خلاص كند.

سخت در فكر بود، ناگهان جواني را ديد كه به او خيره شده وبه سكه نگاه مي كند. بهلول سكه را در

دستش مخفي كرد و گفت: چه شده، مگر سكه نديدي؟

مرد جوان چيزي نگفت و با خودش گفت:او كه ديوانه است، نمي داند سكه طلا چيست. بهلول وقتي

سكوت او را ديد مشكوك شد. راه افتاد كه برود. جوان گفت: صبر كن بهلول، با تو كار كار دارم.

بهلول ايستاد وگفت: با من داري يا با سكه ام؟

جوان از حرف او كمي جا خورد ولبخند زد و گفت: مي خواهم با تو معامله اي كنم كه بسيار سود كني.

 بهلول گفت : چه معامله اي؟

جوان ده سكه از جيبش بيرون آورد و در مقابل بهلول قرار داد وگفت: اگر سكه ات را به من بدهي، من هم در عوض اين ده سكه را به تو مي دهم.

بهلول در همان نگاه اول فهميد كه سكه هاي جوان از مس است. فهميد كه او ميخواهد سرش كلاه

بگذارد. فوري نقشه اي كشيد و گفت: به يك شرط قبول مي كنم .

جوان با خوشحالي گفت: چه شرطي؟ بهلول گفت: اگر سه مرتبه عَرعَر كني.

جوان خنديد وگفت: اين كه كاري ندارد، باشد قبول مي كنم.

ناگهان با صداي بلند شروع به عَرعَركرد.

بهلول راه افتاد و رفت. جوان بدنبالش دويد وگفت:كجا مي روي ؟ مگر نمي خواهي سكه ات را با من

عوض كني؟

بهلول ايستاد در چشمهاي جوان نگاه كرد و گفت: نه الاغ جان، مي خواهي مرا فريب دهي.

جوان گفت: اما خودت شرط گذاشتي. بهلول با صداي بلند خنديد وگفت: تو با اين خريّت فهميدي كه

سكه اي كه در دست من است از طلاست. مي خواهي من نفهمم كه سكه هاي تو مسی است