داستان حوا و ابلیس و خنّاس
اين داستان برائت ساحت زن از اتهام فريبكاري و حيلهگري است. در تصوف، مرد سمبل خرد و زن مظهر نفس است و موجبات گمراهي مرد خرد را فراهم ميآورد. اما در اين داستان ميبينيم كه اگر حـوا دعـوت ابليس را ميپـذيـرد، به سبب حيله گري وي نيست، بلكه از عشق او به كودكان و اطفال است حتي اگر ابليس باشد:
روزي ابليس بچه خود، خناس را پيش حوا آورد و گفت كه مرا مهمي پيش آمده است، بچه را نگهدار تا باز پس آيم. حوا قبول ميكند و چون ابليس ميرود، آدم ميآيد و از حوا درباره كودك ميپرسد. حوا ميگويد كه ابليس فرزندش را به من سپرده است. آدم، حوا را ملامت ميكند كه چرا قبول كردي و خشمگين مي شود و بچه را ميكشد و پاره پاره مي كند و هر پاره را به شاخي ميآويزد، ابليس ميآيد و فرزند را از حوا طلب ميكند. حوا ماجرا بازميگويد و ابليس فرزند را آواز ميدهد و هر پاره خناس از شاخ درختي به پارهاي ديگر ميرسد و او زنده مي شود. روز ديگر ابليس دوباره نزد حوا ميآيد و از او درخواست ميكند تا فرزند وي را نگه دارد.
حوا قبول نميكند ولي با اصرار شيطان، خناس را ميپذيرد. آدم دوباره ميآيد و از ماجرا با خبر ميشود، پس طفل را ميسوزاند تا شيطان نتواند خاكستر وي را جمع كند، اما اين بار نيز شيطان با آواز دادن كودك را زنده ميكند و با خود ميبرد. اين ماجرا چند نوبت تكرار ميشود تا اينكه بار آخر، آدم، خناس را ميكشد و ميپزد و بخشي را خود ميخورد و بخشي را به حوا ميدهد، تا بدين ترتيب زنده شدن دوباره وي براي شيطان ميسر نشود. شيطان كه باز ميآيد، با خبر ميشود آنچه كه در پي آن بود انجام شده است چرا كه: «خناس الذي يوسوس في صدور الناس» و حال خناس جزئي از وجود آدم و حوا بود. درست است كه حيله شيطان و فريب حوا موجب گمراهي آدم هم ميشود، اما وقتي از سوي ديگر به قضيه بنگريم درمييابيم كه حوا به عنوان يك زن و مادر كه وجودي سرا پا عطوفت است دربرابر آدم كه مظهر خشم و قهر است، قرار ميگيرد و همين استعداد و قابليت مادري وي موجب مي شود كه فرزند ابليس را هم بپذيرد و ابليس از همين عشق و محبت سوء استفاده ميكند.
آبرایدیر آدما،یاغشی گلیپ ،خوش گیدمک