مختومقلی ،سوزونگ بیله نه "سوزدیر
بیلمه گن آداما ،قوری آوازدیر
این یه بیت شعر رو چند روز پیش که داشتم دیوان مختومقلی (به کوشش حاج مراددردی قاضی راد) رو می خوندم چشمم بهش افتاد نوشتم
.
یه کتابی از مختومقلی دارم (دیوان کاملش)جلد سبز رنگ .البته یه کتاب قدیمیه ،تا حالا که تو کتابفروشی ها ندیدم .این کتاب مال بابام هست.تقریبا 10 سال پیش که اون موقع ابتدایی می خوندم این کتاب رو دیدم که تو انبار بود ،البته جلد پشتیه کتاب کنده شده و تک جلده بود و فعلا هم همینجوریه .اون موقع همه ش نگاه میکردم که خدا این دیگه چه کتابیه ؟چرا نمیشه خوندش؟؟؟ولی با این حال خوشم اومد و برداشتم و آوردم تو خونه.از اون موقع تا حالا پیشمه.هر بار که این کتاب رو می دیدم سعی می کردم بخونم ولی مگه میشد
!!!!!
برای اینکه نمی تونستم بخونم بالاخره گذاشتم تو یه جعبه ای و مدت زیادی گذشت تا اینکه 2 سال پیش از توی جعبه درآوردم . به زور تونستم یه چیزایی حالیم بشه والبته این دفعه یکی از پسرعموهام که اومده بود خونه مون بهش دادم گفتم بخون(چقدر هم قشنگ می خوند!خوش به حالش
)
بعضی وقتا که حس خوندنم گل میکنه ،دست و پا شکسته می خونمش ولی خوب به نسبت دفعه های قبل کمی بهتر شده !یه مدت پیش یکی از آشنایان که علاقه ی زیادی به اشعار مختومقلی داره رو دیدم بهش گفتم من یه کتاب قدیمی دارم اگه می خوای می تونم بهت امانتی بدم تا بخونی .اونم به جای کتابی که من دادم کتاب خودش رو بهم داد(همون کتابی که به کوشش قاضی راد به ثمر رسیده)یه جورایی مبادله کردیم و کتابش هنوزم دستمه
.
بعد از اون بار دیگه که اون آقا رو دیدم گفتم کتابم چطور بود ؟(این کتاب رو صاحب شدم با اینکه صاحبش بابامه)گفت:عالی .خیلی خیلی خوبه ، این آقا کارش جوریه که زیاد میره اینجا و اونجا.از قضا یه بار که رفته بود آق قلا این کتابم رو برده بود تا وقتایی که بیکاره بخونه و یه آقایی کتابو می بینه و میگه :این کتاب رو 100 هزار تومان میخرم !به من بفروش .آشنای محترم ما هم گفته امانتیه نمیشه
.
واااااااااای چه خبر مسرت بخشی بود وقتی شنیدم !من یه کتاب قیمتی داشتم و نمیدونستم؟؟؟!!!حالا حس طمع این آشنامون هم شکوفا شده و بهم میگه این کتاب رو بده به من!گفتم :ابدا ،اصلا نمیدم .
فعلا که این آقا کتاب رو به بنده ندادن هر وقت دادن میخوام ببرم صحافی ببینم میشه جلدش رو درست کرد یا نه؟؟؟؟؟