X
تبلیغات
ترکمن _ قیز


































ترکمن _ قیز


روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سئوال می کند : آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب میرسد : آری ! موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟
خطاب میرسد : او مرد قصابی است در فلان محله ، موسی می پرسد : میتوانم به دیدن او بروم ؟ خطاب میرسد : مانعی ندارد !

فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گید : من مسافری گم کرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب می گوید : مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ، آن گاه با هم به خانه می رویم ، موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آنرا جدا کرد در پارچه ای پیچید و کنار گذاشت . ساعاتی بعد قصاب می گوید : کار من تمام است برویم ، سپس با موسی به خانه قصاب می روند و به محض ورود به خانه ، رو به موسی کرده و می گوید : لحظه ای تامل کن ! موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آنرا باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد . شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خودجلب کرد ، وقتی تور به کف حیاط رسید ، پیرزنی را در میان آن دید با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید ، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به  او داد ، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت : مادرجان دیگر کاری نداری ، و پیرزن می گوید : پسرم ان شاءالله که در بهشت همنشین موسی شوی . سپس قصاب پیرزن را مجدداً در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرارداده و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید : او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم  و از همه جالب تر آن که همیشه این دعا را برای من می خواند که " انشاء الله در بهشت با موسی همنشین شوی! "

چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با موسی !

موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید : من موسی هستم و تویقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد !

تمام نا تمام من ! با تو تمام می شود!

کانفیلد فیشر می گوید : " مادر ، فردی نیست که به او تکیه کنیم ، بلکه کسی است که ما را از تکیه کردن به دیگران بی نیاز می سازد

نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 14:28 توسط __ گزل __

نامم؟رها کن!چه تفاوتی دارد؟

رانیه ... زینب

یا ها نا..یا هیفا..

سخیف ترین چیزی که ما با خود داریم

همین نامهاست

بیم ان دارم که بگویم چه چیزهایی با من است

بیم دارم ...کاش می توانستم

اسمان را بسوزانم  زیرا مشرق زمین شما

نامه های ابی و رویاها را

از گنجینه های زنان مصادره می کند

وعواطف زنان را ممنوع می سازد

مشرق زمین شما چون با زنان سخن می گوید

کارد و ساطوررا بر می گیرد

و بهارها و خواهش ها

وگیسوان بافته سیاه را

ذبح می کند..

مشرق زمین شما تاج والایش را از جمجمه های زنان می سازد

مشرق زمین شما با مردان چونان پیامبران بیعت می کند

و زنان را در خاک پنهان می سازد

از نوشته هایم در هم مشو

اگر شیشه ی عطر دانم راشکستم

که سالها در بسته بود

اگر قفل سر بین   را از دلم بر گرفتم

اگر بر مرگم عصیان کردم

و بر گورم و بر ریشه ام

و بر قربانگاه بزرگ ...

در  هم  مشو اگر که ادراک خویش را دریافتم .

زیرا مرد مشرقی با شعر و شعور زن کاری ندارد

مرد مشرقی زن را تنها در بستر ادراک می کند .

مرا ببخش اگر که به مملکت مردان دست یازیدم

زیرا که ادبیات بزرگ ..طبعا.. ادبیات مردان است

و عشق همواره سهم مردان بوده است

و شهوت مخدریست که همواره به مردان فروخته می شود

در سرزمین من ازادی زنان خرافه ای بیش نیست

در سرزمین من بجز ازادی مردان

ازادی وجود ندارد..

مرد مشرقی

پروا مکن  هرچه می خواهی در باره من بگو

که سطحی  هستم  و کودک و دیوانه و ابله

اما من پروایی ندارم زیرا هر زنی که از غم هایش بنویسد

در منطق مردان ابله خوانده می شود

مگر در اغاز

نگفتم من زنی  ابله هستم
نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 1:25 توسط __ گزل __

 

 بودن و نداشتنش  ـــــــــــــــــــ و نبودن و نداشتنش ، بی برو برگرد هر دو یکیه . اختلافی باهم ندارن .

 

پ . ن :

شما بگین نه ، ــــــــــــــــــــــ باز حرف من همینه . یکیه...

گاهی سخت می شود چیزی را درک کرد !!

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 22:53 توسط __ گزل __|

این طرف اینها دارند میروند ... آنطرف آنها دارند میروند ، برعکس  اینها ...

هی می روند و می روند...

 

پ . ن :


باید باشی تا بودن خیلی ها را باور کنی

اگر نباشی نیستند.

پس باید باشی تا ...

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 0:10 توسط __ گزل __|


مطالب پيشين
» حکایت بهشت وموسی
» این کلام زنی ابله است...
» شباهت :
» بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم ها ...
» _____ زمان : ________
» داستان حوا و ابلیس و خنّاس
» شبدیز :
» حکایت :
» بهارتان جاودانه باد :
» سانسور شده ست :
Design By : Pars Skin